نویسنده ای که عاشق کارگردان شد

شرط را باخته بودم و طبق قول و قراری که گذاشته بودیم باید برای او نمایشنامه مینوشتم ,

اما چه نمایشنامه ای خودمم هم نمیدانستم ...

ببین یاس منکه نمایشنامه نویس نیستم میشه به این برادر از خود راضیت بگی بیخیال شه؟

+ولی گفتی هر چی باشه قبول میکنی

_اره اما بگو یه جایگزین بگه

صدایش در اتاق یاس می پیچید :به به خانوم ,میبینم جا زدی...

_نه ولی ...

مکثی که میکنم طولانی میشود اما نباید در مقابل یک ادم خودخواه خودم را ببازم

شرط را باخته ام اما ثابت میکنم او نمیتواند مرا عاشق کند ...

+میگم میخوای موضوع نمایشنامه بهت بدم اما بعید میدونم از پس این موضوع بر بیای

پوزخند میزند و میخواهد از اتاق بیرون برود ,سر راهش سد میشوم و میگویم :

شما فک کن یه درصد که نتونم ,شما موضوع رو بگید

با اخم میگویم و به چشم های مشکی اش با غرور نگاه میکنم و او همانجا می ایستد

+نویسنده ای که عاشق کارگردان شد

با جدیت تمام میگوید و میرود

و من می مانم این موضوع بی موضوع ...میدانم بی فکر این را نگفته اما چگونه ؟چگونه باید بنویسم ؟

دلم نمیخواهد نویسنده ی این موضوع مسخره باشم اما باید بنویسم ...

می نویسم و  قول میدهم من ان نویسنده ای نباشم که عاشق کارگردانش شد.

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:نویسنده ای که عاشق کارگردان شد

ترم اخر و مشکلات پایان نامه اش ...موضوع های پیشنهادی پایان نامه ها که هیچ کدام در رشته و

تخصص ما نبود را روی تابلو اعلانات کلاس میگذارند و به یکباره همهمه ای گوش خراش کلاس را فرا می گیرد.

موضوعی جالب و به دور از تصور باعث این همهمه و اشوب در کلاس شده چیزی نیست جز"نمایشنامه دو نفره "

با صدای بلندی که بی شباهت به فریاد نیست میگویم من می نویسم ...

هجوم نگاه های متعجب و پرسشگر به سمت من ,مرا از نمایشنامه ای که در ان غرق شده ام باز میدارد .

نمایشنامه ای که حکایت از خنده نادر دختری مغرور و دل باختن پسری مغرورتر

به چشمان سبز دخترکی را دارد...

زیر تک درخت کنار خیابان پر از تردد ماشین ها و ادم های غرق شده در افکارشان دخترکی عاشق پیراهن چهار خانه پسری میشود

و ان پسر دریک نگاه دنیایش را به چشمان سبز ان دخترک میبازد ...

حال برای این نمایشنامه دونفره باید کسی باشد که بتواند هم کارگردان خوبی باشد و هم بازیگری که

بشود مثل ان دخترک دل به دنیایش بست.

بدنبال کسی که شبیه شخصیت ذهنی ام باشد تک تک پسرهای دانشگاه را در نظر میگیرم و با معیار ها

مطابقت میدهم اما هیچ کدامشان ان کسی که باید باشد نیستند,خسته و پر از افکار در هم برهم روی نیمکتی

که سایه درختی انرا دنج تر کرده بود مینشینم و غرق در نمایشنامه ام میشوم ...

_خانم عذر میخوام میتونم بشینم ؟

بی انکه نگاهش کنم با بی حوصلگی میگویم :خود دانی

کنجکاو میشوم و نگاهش میکنم ...خیره در چشمانش میشوم ...با صدای بم و مردانه اش به دنیای خود بر میگردم و میگویم:تو همون کسی هستی که باید باشه لطفا نه نگو 

و او بی انکه بداند موضوع چیست میزند زیر خنده و بلند بلند میخندد.

ناراحتی ام انکار نشدنیست...ارام میگویم :

ببخشید دنبال بازیگر برای نمایشنامه ام میگردم یعنی موضوع پایان نامم  ..و و شما خوب بنظرم همون کسی هستید که مدنظرم بود

مکث میکند به نشانه فکر کردن ابروهایش را به بازی میگیرد و میگوید:باید جالب باشه حالا موضوع چیه ؟

موضوع را با ذوق و شوقی وصف نشدنی برایش میگویم و برق چشمانش مرا امیدوارتر میکند و در نهایت قبول میکند ...

چندین بار برای بهتر شدن نمایش و دیالوگ ها در محیط دانشگاه در حضور دیگر دانشجوها نمایش را اجرا میکنیم و هر بار بهتر از قبل میشود ...طبق مشورت و نظرات دوستان  قرار بر این شد پایان این نمایش باز باشد و هر کسی برداشت خود را از این نمایش داشته باشد...

روزهای پایانی تمرینات ما دو نفر و نزدیک شدن به روز اجرا در مقابل کارگردان ها و نمایشنامه نویس های بزرگ

کم کم فرا میرسید اما او دیگر نگاه هایش را در هنگام گفتن دیالوگ ها ازبازیگر نقش مقابلش که قرار بود با عشق به چشمانش خیره شود ,میدزدید و تمرکزش را

از دست میداد ...اشفتگی هایش را میدیدم و همراه با او اشفته تر میشدم ...

حال هیچ کداممان نه نرمال بود و نه تعریف شده ...

با خستگی ها و اشقتگی ها روز اجرا فرا رسید و هر دو به بهترین شکل ممکن دیالوگ ها را یکی پس از دیگری

میگفتیم و غرق در نمایش شده بودیم ...شاید هم نمایش یک عشق تازه شکل گرفته ...

پس از اتمام نمایش و تشویق های اساتید و حاضرین ,نگاهش را دیگر ندزدید و گفت :نمیخواهم پایان نمایش حداقل برای من باز باشه...

و روبه جمعیتی که ایستاده بودند و تشویق میکردند گفت :نمایشی که برای پایان نامه و نمره بود به اتمام رسید

اما سکانس اخر نمایش من و خانم نویسنده مانده ...

حاضرین مات و مبهوت و صد البته جا خورده نگاهمان میکردند ...

استاد راهنما که مردی مسن بود امد و با صدای تقریبا بلندی گفت :

دخترم اخرین دیالوگ نمایشنامه ات را هم بی انکه نوشته باشی بگو ,این جوان نگاهش نگاه بازیگر و کارگردان

نمایشنامه نیست ...

بگو دخترم این نمایشنامه پایان باز نمیخواهد ...

به چشمانش که پر از سوال و دلهره یا شاید ترس  یا بهتر بگویم عشق است نگاهم را میدوزم و میگویم :

و سکانس اخر :

نویسنده ای که عاشق کارگردان شد .

#مینارسولی

1397.02.14

02:13

 

 

 

 

 

 


منبع این نوشته : منبع
نمایشنامه ,موضوع ,نمایش ,میگویم ,کارگردان ,نویسنده ,عاشق کارگردان ,پایان نامه ,نمایشنامه نویس